ساعت ها را بگذارید بخوابند .
بیهوده ریستن را ارزش شمارش نیست...
+ نوشته شده در سه شنبه 31 فروردین1389ساعت 21:53  توسط ×امیر مسعود×
|
گاهی تما م چیزهائی که یک نفر لازم داره ؛ تنها ، دستیه برای گرفتن و قلبیه برای فهمیدن ِ او ...........
+ نوشته شده در یکشنبه 16 اسفند1388ساعت 15:42  توسط ×امیر مسعود×
|
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد
+ نوشته شده در شنبه 17 بهمن1388ساعت 15:31  توسط ×امیر مسعود×
|
كسي تولد مرا به خاطرم مي آورد
براي خاك قلب من گل و شكوفه مي خرد
كمي بزرگ مي شوم تنم جوانه مي كند
فقط دلم يواشكي تو را بهانه مي كند
اگر چه با سرود و شعر دلم پر از چكاوك است
تو خود بگو بدون تو تولدم مبارك است؟
سالهاست تولد م با اين شعر شروع مي شود
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 2:40  توسط ×امیر مسعود×
|
نقاشی می کشم .
دنیای وارونه ام را ،
از اینجا تا بی انتهایی تو .
رنگ در طرح .
بوسه ای بر باد .
درختی در آغوش خاک .
آسمانی بی ماه .
طبیعتی برهنه
و من .
چشمانم حکایت ها دارد ...
مرا چه به تنهایی و سکوت ؟
زندگی باید
+ نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 23:50  توسط ×امیر مسعود×
|
سری
بود که عاشق دختری شده بود. دختر خیلی زیبا نبود ولی برای اون پسر همه چیز
بود. پسر همیشه به دختره فکر می کرد. در خواب و بیداری، خلاصه زندگیش شده
بود اون دختر.
دوستان پسر بهش گفتند؛ تو که اینقدر دختره رو دوست داری چرا به خواستگاریش
نمی ری! اون موقعس که می فهمی آیا اونم همچنین احساسی نسبت به تو داره یا
نه!
پسر دید بهترین کار همینه. البته جالب اینکه دختره از همون اول می دونست
که پسره عاشقشه. چند باره هم دوستان دختره بهش با طعنه یه حرف هایی زده
بودند.
اما وقتی یک روز پسر سر صحبت رو با دختره باز کرد و از اون خواستگاری کرد،
دختره با صراحت پسر رو رد کرد و به او گفت که علاقه ای به تو ندارم.
بعد از اون شکست، دوستان پسره فکر کردند که الآن که بره یه بلایی سر خودش
بیاره. یا معتاد بشه، یا الکلی. خلاصه بره زندگیش رو خراب کنه.
اما وقتی که دیدنش، با کمال تعجب فهمیدن که اصلاً فرقی نکرده! ازش پرسیدن
چطوریه که زیاد ناراحت نیستی؟
پسره گفت؛ چرا من باید ناراحت باشم؟ من یکی رو از دست دادم که هیچ وقت
دوستم نداشت. ولی اون دختره کسی رو از دست داد که واقعاً دوستش داشت و همش
بهش اهمیت می داد. پس این من نیستم که ضرر کردم...!
+ نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت 18:21  توسط ×امیر مسعود×
|
-چه دلپذیراست اینکه گناهانمان پیدا نیستند وگرنه مجبور بودیم هر روز خودمان را پاک بشوییم شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان شکل مان را دگرگون نمی کنند چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
+ نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت 2:39  توسط ×امیر مسعود×
|
این روزها دلم برای کسی تنگ شده که کنارم هست ولی دیگه نه اون و نه من نمی تونیم به همدیگه تکیه کنیم ، دیگه هر دومون شاید از روی عادت قبلی فقط با هم ارتباط داریم .
هر دومون می دونیم هر چی بوده تمام شده ولی نمی خواهیم قبول کنیم که قصه به آخر رسیده و هنوز در اشتباهات فبلی دست و پا میزنیم .
شاید می خواهیم خودمون رو گول بزنیم . نمی دونم چرا این اتفاق افتاد ؟ چرا راهها از هم جدا شد ؟
فقط میگم قسمت بوده و این روزها نیز بگذرد .
اینو از ۳ سال پیش اومد تو ذهنم نوشتم چون هیچ وقت واسه من فراموش شدنی نیست .
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 17:5  توسط ×امیر مسعود×
|
من یه کرم سیب بودم و تو یه کرم ابریشم . من به تو قول دادم دیگه هیچوقت سیب نخورم و تو هم قول دادی دور خودت پیله نزنی . ولی نمی دونم چی شد که من طاقت نیاوردم و فقط یه خورده سیب خوردم تو هم از غصه دور خودت پیله بستی حالا دومین باره که عاشقت شدم ولی حالا من هنوز یه کرم سیبم و تو یه پروانه خوشگل تو پر زدی و رفتی و من موندم و سیبایی که جایی برای خورده شدنشون نمونده . از هر چی سیبه متنفرم ...
+ نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 16:9  توسط ×امیر مسعود×
|
عکس توی آب
هر وقت توی آب یه آدمی رو میبینم
که سرو ته وایساده
نگاهش می کنم و هرهر می خندم
گو اینکه نبایست این کار رو بکنم
چون شاید توی دنیای دیگه ای
در زمان دیگه ای
در جای دیگه ای
چه بسا درست وایستاده همون آدم
و این منم که سرو ته ایساده ام
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 23:20  توسط ×امیر مسعود×
|